آنتونى شرلى ( مترجم : آوانس )
51
سفرنامه برادران شرلى ( فارسى )
كردهاند كه به فاصله شصت زرع روى آب باز است . خلاصه در اثناى سفر چون ديديم كه امنيت در كار است سر آنتوان ، آنجلو را كه راهنماى ما بود با يك نفر انگليسى موسوم به جون وارد چهار روز جلو فرستاد كه بهطور مخفى به قزوين داخل شده تهيه منزلى براى ما ببيند و دوباره به استقبال ما تا دو سه ميل آمده از مغرب گذشته ما را راهنمايى كرده به منزل خودمان ببرد ، بدون اينكه اهالى شهر مطلع شوند ، زيرا كه اسباب و لوازم تشريفات بهطورى كه شايستهء شأن ما باشد نداشتيم و به واسطهء سفر طولانى خود همه چيز از دست رفته بود . ولى آنها نتوانستند بهطورى كه بايد به اختفا بپردازند و ناظر پادشاه و حاكم شهر اين مطلب را شنيده پيش آنها آدم فرستادند و پرسيدند كه اين شخص كه به حضور پادشاه مىآيد كيست ؟ آدمهاى ما حقيقت حال را به آنها گفتند ، ولى در باب روز ورود ما به آنها اطلاع ندادند . هم آنها و هم اهالى شهر از اين مطلب نهايت افسردهخاطر بودند زيرا كه تهيه زياد مىديدند كه ما را با شؤونات لازمه پذيرايى كنند . ولى ما بنابر ميل خود شب هنگام وارد شديم و آنها از اين بابت ملول شدند . روز بعد ناظر به خانهء ما آمد و جمع كثيرى از خدمتگزاران و مردمان متشخص همراه بودند و با سر آنتوان تعارفات كرده ، بعد ناظر به قدر بيست ليره طلا پيش سر آنتوان گذاشته ، گفت از جانب پادشاه ولىنعمت خود كه اكنون در جنگهاى تاتارستان است خواهش مىكنيم كه اين هديه ناچيز را قبول كنيد ، زيرا كه سفرهاى دراز كردهايد و چون در مملكت ما غريب هستيد ممكن است نتوانيد فى الفور مقاصد خود را حاصل كنيد . پس از شما خواهش مىكنم كه عفو بفرماييد كه نمىتوانم تمام شرايط مهماندارى